قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

673

درة التاج ( فارسى )

نكند جگونه جهت بأو متحدّد شوذ « 1 » با جواز آنك او آنجا نباشد . و اگر طباع او اقتضاء بوذن كند در آن ، و جايز المفارقه است از آن ، و طالب آن بطبع - واجب بوذى كى حاصل بوذى تا طلب « 2 » او كردى بكلّيّت خود ، و بأجزاء خود ، پس جهت متحدّد الذّات نه بوذه باشد [ بأو ] بل بجسمى ديگر با آنك تو ميدانى كى اگر تحرّك كند حركتى مستقيم حركت بلا صوب « 3 » افتد ، و اين محال است . و بأين ظاهر مىشوذ نيز كى جايز نباشد كى متركّب باشد از أجسام مختلفة الطّبائع ، و اگر جه از بيش رفته است بيان آن بوجهى ديگر . جه اگر متركّب شوذ از ان ، بسائط او قابل اجتماع باشند ، و صحّت انتقال ايشان باشد از جهتى به جهتى ، و لازم آيد ازين - كى قبول حركت مستقيم نمىكند كى قبول خرق و التيام نكند ، - جه ايشان را تصوّر نمىتوان « 4 » كردن الّا به حركت مستقيم ، و قبول تخلخل و تكاثف نكند - هم بأين دليل بعينه « 5 » و جون او حركت نمىكند بفوق - و نه بأسفل ، پس او نه ثقيل باشد - و نه خفيف ، و نه حارّ - و نه بارد ، و جون انفصال قبول نمىكند اصلا ، نه به سهولت - و نه بعسر ، پس او نه رطب باشد - و نه يابس ، و او قبول كون - و فساد نكند ، يعنى مادهء او خلع صورتى نكند ، و لبس صورتى ديگر - كى طالب حيّزى « 6 » ديگر باشد ، جه اگر قابل هر دو باشد صورت كاينه : يا حادث شده باشد در حيّز غريب او بحسب آن - و واقف شوذ « 7 » در آن ، حيّز غريب طبيعى باشد او را ، و اين محال است . و اگر حركت كند ازو بطبع ، آن به حركت مستقيمه باشد . و اگر در حيّز طبيعى خود بحسب صورت متكوّنه باشد : اگر متكوّن شد در آن ، و او خالى بوذ خلا ممتنع [ ن ] بوذه باشد ، و ابطال كرده‌ايم آن را ، و اگر متكوّن [ شد « 8 » ] در آن و خالى

--> ( 1 ) - نشوذ - م . ( 2 ) - يا طلب - ط - و هو الظّاهر . ( 3 ) - بلا صوت - م . ( 4 ) - مىتوان - ط . ( 5 ) - تعبيه - اصل . ( 6 ) - جيزى - م . ( 7 ) - نشود - م . ( 8 ) - باشد - ط .